یک مدت نیستم
دارم بهتون عادت میکنم
نمیدونم از اینه که تقریبا همه رفقام توی دنیای واقعی رفتن و فقط شماها توی دنیا مجازی موندین که گه گاهی سراغی از ما میگیرین یا اینکه خودم بهتون عادت کردم همین طوری الله بختکی درگیر مرامتون شدم !!
غرض اینکه یک مدت نیستم و این دلم منو براتون تنگ میکنه کارهای پایان سال خیلی زیاد شده و فقط سرخاروندن هم ندارم باور کنید نمیشه اومد توی نت فقط نوشت ولی به شماها سرنزد ، اینکه بیام توی وبلاگهاتون و اونها رو بخونم این دنیای رنگارنگ افکار و عقاید مختلف چیز دلکشیه نمیشه ازش گذاشت و تا بیای بفهمی چه خبر شد میبینی معتاد شدی برای همین مجبور برای یک مدت کوتاه ازتون خداحافظی کنم تا این کار و بارها رو آخر سالی به یک سرانجامی برسونم بعد دوباره برمیگردم و از این روزها براتون نوشته ها و عکسهای زیاد دارم
اما گه گاهی هم به شماها سر میزنم ما رو یادتون نره رفقا
عزت زیاد
"خود" خوب من
خورشید دوباره طلوع کرد و "خودم" بیدارم کرد ! دوباره با من خوب بود ، چقدر این "خودم" خوب است ، همیشه "خودم" را برای دیگرانی شکسته ام که هیچ وقت برایشان مهم نبوده ام ، بارها "خودم" را به خاطر دیگرانی ناراحت کرده ام که هیچ وقت ناراحتی من ناراحتشان نمیکرد ، و بارها "خودم" را به خاطر کسانی تنها گذاشته ام که هیچ وقت تنهایی من برایشان اهمیتی نداشت و بارها خودم را به خاطر کسانی نبخشیده ام که اگر اشتباهی میکردم هیچ گذشتی در حقم نمیکردند و خبری از بخشش نبود !
اما همیشه تنها کسی که تنهایم نمیگذاشت و تا آخر با من میماند "خودم" بود ، تنها کسی که با وجود همه بلاهایی که به سرش میاوردم به راحتی مرا میبخشید "خودم" بود ! چقدر این "خودم" خوب است .
خورشید دوباره طلوع کرد و "خودم" بیدارم کرد تا بفهم که زندگی هنوز هم هست ! و در این صبح جدید ، به "خودم" قول دادم که دیگر هیچ وقت برای هیچکس ناراحتش نکنم ! به "خودم" قول دادم که دوباره زندگی کنم به همین راحتی !
با "خودم" خلوت کردم مثل همان قدیمها و با این رفیق دیرینه باز در میان این بیابانهای خلوت و ساکت گم شدیم

با هم تا آن دورها را نگاه کردیم

با هم روی سنگهایی که از آفتاب زمستان داغی مطبوعی دارند دراز کشیدیم و چقدر لمیدن در زیر این آفتاب زمستان دلچسب است

و با هم آتشی افروختیم و کنارش نشستیم تا در این سرمای بیابانی کویر دلمان خوش باشد !

یادتان باشد اگر قوی نباشید له میشوید !! و این برای هیچکس غیر از "خود" بیچاره اتان مهم نیست ! غمهایتان را دور بریزید و زندگی کنید ! من هنوز هم زنده ام و برایتان همیشه خواهم نوشت من در دل زمستان در این دریاچه کوچک حاصل از آب باران غسل غم کردم و از خودم قول گرفتم که یادم نرود خدا هست

پینوشت1 : اینقدر خودم خودم کردم که یادم رفت بنویسم این عکسها را این پسرخاله بدبخت ما گرفته همیچن تنها هم نبودم ها !!
پینوشت2 : اگر تصمیم گرفتید غسل غم و این حرفها بکنید میتوانید اینکار را توی خونه اتان هم انجام بدهید ! یک هویی مثل این "خود" ما تا یک خورده بهتان رو دادند جو گیر نشوید ! من بدجوری چاییدم !
پینوشت ٣: محل عکاسی بیابانهای جنوب شیراز
خدا نگهدار عزیزه
اسمت عزیزه نبود ، من بهت میگفتم عزیزه ! اما تو خوشت می اومد و من همیشه از اینکه تو خوشت بیاد عشق میکردم .
خیلی ها میگفتن من عاشق زنم هستم ، وقتی ازم میپرسیدی همیشه بهت میگفتم نه ، من دوستت دارم ! اما تو میگفتی ولی من که عاشق توام !! و من همیشه بهت میگفتم عشق یک روزی تمام میشه اما دوست داشتن نه !! دیدی راست میگفتم !!
بعد از این همه وقت بهم زنگ زدی و گفتی تو اون سر دنیایی و من این سر دنیام ویزا بهت نمیدن منم که نمیام پس دیگه تمومش کن ! پارسال قرار بود صبر کنی اما دیگه امسال روم نشد اینو بهت بگم ، اما عزیزه مگه میشه ؟ آخه عزیز آدم که تموم نمیشه ! بهت گفتم بی خیال اون سر دنیا شو بیا ایران مملکت خودت ، بیا اینجا تا ببرمت سفر تا شبها مثل قدیمها کنار چادر برات قصه های ترسناک بگم ، عزیزه کی مثل شوهر تو بلده جوری نازت کنه که نفهمی کی خواب رفتی ، و تو رو جوری ببره بگذاره توی تختت که بیدار نشی
عزیزه برگرد بیا پیشم تا نگذارم آب تو دلت تکون بخوره ، اما گفتی این طوری خوشحال تری ، اگه خوشحالی منم خوشحالم ، منم سپردمت دست خدا تا همیشه دلت خوش باشه
اومدم تهرون عزیزه ؛ کسی رو توی تهرون نداشتم تا بشه شاهد طلاق ، از بوی تهرون بدم میاد چقدر بی کس بودم عزیزه ، مادرت از طرف تو وکیل بود ، خیلی امضاء کردم ، عزیزه نبودی بهم بخندی درست مثل روز عقد !1 همون قدر باید امضاء کنی ! دلم میخواست بخندم اما جلو مادرت که گریه میکرد روم نشد .
دلم براش میسوخت ، گفت حلالمون کن ، گفت دخترمون رو یک وقت نفرین نکنی ها دلت رو شکسته میدونیم ، آخه عزیزه من کی ام که کسی رو حلال کنم از دیروز آزاد شدی !! ولی هر وقت که خواستی برگرد حلقه ات امانت پیش من میمونه !
اومدم بیرون بارون میاومد از دادگاه میدون ونک تا خود مهرآباد رو پیاده رفتم ، وقتی هواپیما بلند شد توی تهرون خیلی چیزها جا موند ، اگه تا حالا این فقط یک وبلاگ بود ، حالا واقعا من موندم و هیچکس
آنکه میگرید یک درد دارد آنکه میخندد هزار و یک درد !! ولی من دیگه هیچ دردی ندارم و این از هردوی آنها بدتر است
پینوشت 1 : برای این نوشته کسی را دعوت نمیکنم
پینوشت 2 : خورشید امروز دوباره طلوع کرد بی آنکه برایش مهم باشد دیروز با من چه کرده است و فردا نیز همین خواهد بود و من نیز !! پس هیچ چیزی مهم نیست به همین سادگی !
اصغری و فاطی
اصغری دیگه از این همه خیابون گردی بی نتیجه خسته شده بود ، از تنهایی هم خسته شده بود ، از بس از دور فاطی رو دید زده بود و شبها تا صبح فکرش مشغولش شده بود اعصاب درست و حسابی نداشت ! دلش میخواست اون هم از این مجردی دربیاد و بشه آدم حسابی ، با خودش گفت چقدر خوبه آدم یکی رو داشته باشه که همیشه بهش فکر کنه ، منتظرش باشه و بتونه همه زندگیش به اون تکیه کنه!
خلاصه یک روز تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ ننه اش که بره براش خواستگاری فاطی ! تو خواستگاری اصغری به فاطی گفت فلانی من ندارم ها میتونی با نداشتن من کنار بیای ؟ فاطی گفت همین که دو نفر هم دیگه رو دوست داشته باشن کافیه ! اصغری گفت فاطی جون من یک کارمند زپرتی ام ، خیلی زور بزنم بتونم یک خونه کرایه کنم بعد از کارم هم باید برم مسافر کشی تا بتونم خرج زندگی ام رو دربیارم! اما فاطی گفت طوری نیست من هم کار میکنم زندگی رو یک جوری میچرخونیم دیگه !! مهم اینه که همدیگه رو دوست داشته باشیم بعدش هم این روزها همه جوانها این طوری هستن دیگه ! روزی که مهریه میخواستن ببرن کمر اصغری شکست گفتن باید 1000 سکه بدی !
اصغری گفت بابا جون یک چیزی بگید که بگنجه ! خلاصه بعد از کلی دعوا و داد وقال که نتیجه اش هنوز هم توی خونه اصغری و فاطی پابرجاست مهر فاطی خانم 500 تا تموم شد! فاطی از این ناراحت بود که ارزش من یعنی فقط 500 سکه است؟ و اصغری با خودش میگفت آخه بابا 500 سکه واسه من فرقش با 100 هزار سکه چیه من که هیچ کدومش رو ندارم ،با خودش گفت این یعنی دارم رسما دروغ میگم !!! اما فاطی این دروغ رسمی رو دوست داشت!
اصغری تا اومد بفهمه چی به کجاست واسه چندتا اینه شمعدون ناقابل و یک سرویس طلای نه چندان گرون قیمت چند میلیونی پیاده شد که به اندازه همه پس انداز چند ساله اش بود! تا نامزد بودن همه چیز خوب بود!
اما وقتی فاطی رو برد توی خونه ای که با ضرب و زور اجاره کرده بود یک دفعه ورق برگشت ! کرایه خونه ها ناگهان در ظرف مدت 6 ماه سه برابر شد ، تا جایی که اصغری مجبور بود برای اونکه زنده بمونه تا آخر شب توی آژانس سر کوچه کار کنه تازه چون فاطی دوست نداشت روی ماشین آرم آژانس باشه ، باید همیشه گوش به زنگ بازرس اداره تاکسی رانی میبود!
فاطی هر روز غرغرش بلند بود که مرده شور این بخت و اقبال نکبت منو ببره ! من که توی خونه بابام لااقل شکمم سیر بود! این شوهر بی عرضه دست و پاچلفتی من الهی بره زیر خاک !! مردم شوهر دارن ما هم شوهر داریم! از طرفی اصغری هم هر روز درب و داغون میاومد خونه حوصله غذا خوردن هم نداشت چه برسه به عشوه و ناز فاطی جواب بده ! از ما نشنیده بگیرین اما اصغری هم حسابی به زمین و آسمون بدبین شده بود از بس با ماشینش زنهای ناجور و مردهای ناجورتر رو این طرف اون طرف برده بود به زمین و زمون بدبین بود !
فاطی هم که همش این و اون رو میکوبید تو سرش ! اصغری با خودش میگفت نکنه سر و گوش فاطی بجنبه آخه من چه خیری واسش دارم که بخواد برای من بمونه ! ما که اصلا هم دیگه رو نمیبینیم ! اصلا وقتی من نیستم این خودشو واسه کی اینقدر خوشگل میکنه ؟ بعد فکرهای دیگه اومد سراغش و همین طور خیلی فکرهای بدتر سراغ فاطی؟ مثلا فاطی همیشه با خودش میگفت نکنه این مارمولک نصف درامدش رو خرج یک خانم دیگه میکنه ای اصغری چشم سفید بالاخره مچت رو میگیرم ! روزها میگذشت و فاطی و اصغری سر هر چیزی با هم دعوا داشتن تازه ننه باباهاشون هم هیزیم بیار معرکه بودن!
یک شب که صدای داد و هوارشون بلند بود تلویزیون گفت که همه از فردا فقط 3 لیتر بنزین دارن ! اصغری نگاهی به ماشینش کرد و با خودش گفت مگه میشه!!؟ اما از فردا اصغری فهمید که خیل خوب هم میشه ! الان چند ماهی گذشته فاطی مهرش رو اجرا گذاشته و چون اصغری چیزی نداشت که بده الان زندانه قراره آزاد که شد نصف حقوقش را تا آخر عمر بده به فاطی !
فکر میکنید وضع فاطی خیلی بهتره ! نه اون هم توی خونه است تقریبا زندونیه چون کافیه توی کوچه بخنده تا غلومی داش گنده فاطی سیاه و کبودش کنه!!
فکر میکنید چند تا فاطی و اصغری دیگه دور و برمون زندگی میکنند؟
پینوشت : خودمونیم ها منم قصه گوی بدی نیستم ها !!
اوقات فراغت یک اصفهونی !!
این صرفا یک داستان فرضی است بعد نیایید کلی چیز به ما بچسبونید ها :
یک روز تصمیم میگیرید که واسه خودتون صفا کنید! خب تفریحی که ندارید ، نه "نایت کلوبی" هست که با دوستاتون برید اونجا حسابی برقصید تا دلتون وابشه ، و نه حوصله پیتزا خوردن دارید ، از سینما و فیلمهاش هم که حالتون به هم میخوره! با خودتون میگید برم کنار زاینده رود !! بعد فکر میکنید میبینید این چند مدت هرچی بیکار شدید فقط رفتید کنار رودخونه ! بعد میگید میرم کوه صفه ! تا دارید بند کفشتون رو میبندید یادتون میاد که همین چند روز پیش بود که حال خودتون و دوست دخترتون رو با هم توی کوه گرفتن بعدش هم اونقدر این کوه رو بالا پایین رفتید که از حفظ میتونید آدرس سنگهاش رو هم بنویسید، میگید میرم استخر بعد یادتون میاد که زری دختر اکبر آقا اینها و حسنشون که توی فلان استخر ثبت نام کرده بودن هر دوتاشون چندجور مرض پوستی و تنفسی با هم گرفتن ، از خیرش میگزرید !
بعد میگید طوری نیست ماشینم رو روشن میکنم این هیچکس رو هم که اگه به هیچ دردی نخوره به این درد هم نمیخوره با خودم ثواب خدا میبرم یک کوهی و بیابونی صفا میکنیم ، بعد میبینید که همه اش سه لیتر بنزین دارید !! بنابراین با خودتون میگید فلان جای لرزان هیچکس و بی خیال بیابون میشید و ترجیح میدید تو خونتون بشینید و تلویزیون نگاه کنید چون هفته قبل ماهوارتون رو با آبروتون برادران بسیج محله با هم بردن به همون برنامه های وطنی اکتفا میکنید ، هر 6 تا کانال میز گرد پر کردن اوقات فراغت جوانان رو با کارشناسی شش فروند آخوند جیگر لپ گلی برگزار کردن ، کانال 7 هم آموزش زبان عربی داره ، یک خورده فحش میدید و تلویزیون رو خاموش میکنید ، کم کم فکرهای شیطونی به سرتون میزنه و چون خونه شما خالی نیست که فاطی دوست دخترتون بیاد با هم صحبت کنید (فقط صحبت میکنید و هر گونه ارتباط دیگر را به استکبار جهانی نسبت داده آن را قویا تکذیب میکیند ) تصمیم میگیرید برید خونه فاطی اینها !! الان چند ساعت میشه که حسابی اوقات فراغتتون پر شده حسابی صحبتتون (!!!) گل انداخته که درب خونه باز میشه و مامان بابای فاطی و غلومی داداش گندهه فاطی با هم میان تو خونه ....از گفتن بقیه داستان به علت جلوگیری از تشویش اذهان عمومی معذوریم ..

نتیجه گیری :1- بهتره مثل بچه آدم برید خونتون بشینید و سماق بمکید!!
2- هیچ وقت خونه فاطی نرید !
پینوشت : میدونم این عکسه هیچ ربطی به متن نداشت اما اگه فکر کنید ارتباطش رو میفهمید ( راستی اگه فهمیدید لطفا به من هم بگید چون من که عقلم قد نمیده )
اعترافهای مردانه !!
خیلی براتون از سفر نوشتم میترسم زده بشید ! امروز یک آپ دیگه میکنم بعد دوباره برمیگردم سراغ سفر و این جور قرتی بازیها ! 
امروزمیخواستم از یک چیزی بنویسم یک چیز متفاوت میخواستم کمی از خودم بگم از چیزهایی که گاهی وقتها خیلی درگیرش میشم ! از خواسته های وحشتناکی که دارم و گاهی خواسته های کودکانه ! از اینکه چقدر گاهی وقتها نیاز دارم دخترهمسایه رو که میاد توی بالکن موهاشو خشک کنه دید بزنم ! اون هم با دوربین شکاری ! خطوط بدنش و شرق شرق موهایی که هی میتکونه تا خشک بشه ! یا بوی دلچسب زنانه ای که در خیابان از کنارم رد میشه ، اینکه برم زنگ مردم رو بزنم و فرار کنم ! اینکه بتونم بلند گوی پرتقال فروش توی خیابون رو بگیرم و هر چقدر دلم خواست به راننده ای که داره بوق میزنه فحش بدهم !
بتونم بدون اونکه بگم بلانسبت هر چقدر که دلم خواست در مورد آدمهای دیگه اظهار نظر کنم در مورد حماقتهایی که همه ماها داریم !!
دوست دارم کمی صداقتر باشم همونی که هستم !
چقدر به یک بوسه داغ و قوی احتیاج دارم !!
مردم از بس جانماز آب کشیدم ممنون که خوندید برای این پست هیچ نیازی ندارید حتما نظر بدید ! این یکی فقط برای این بود که کمی این آدم گنده دماغ رو که خودم باشم بی آبرو کنم
پینوشت : این پست اول یک چیز دیگه بود
ماسوله فراموش نشدنی
روز سوم با دلتنگی زیاد از سرعین و چشمه های آب گرمش دل کندم که برگردم اما دیدم حیفه سر راهم به ماسوله سر نزنم ، از بس به بیابان گردی و چادر خوابی عادت دارم از جاهایی که مثل آدمیزاد میشود با ماشین رفت و یک خانه برای استراحت گرفت بی خبر بودم این سفر خیلی سوسولی بود اما خوش گذشت و خوبیش این بود که وقتی برگشتم خونه برخلاف همیشه بوی دود و پهن و گوسفند و خار وخاشاک نمیدادم ! این دفعه برخلاف دفعه های قبل مادرم با عزت و احترام اجازه داد تا پاگرد ورودی بیام و باهام دعوا نکنه که اثاثهات رو بگذار تو پارکینگ خودت هم از روی این روزنامه ها برو حموم ! خدا وکیلی این برخورد درسته !!
به هر حال بعد از اینکه رفتم کمی توی بازارهای آستارا ول گشتم و فهمیدم که همه این شایعات مبنی بر مفت بودن جنس در آستارا چرت و پرته و قربون همون اصفهون خودمون و بازارهای تهرون دم دمای عصر رسیدم به ماسوله

چقدر این دهکده صمیمی است چقدر این دهکده مهربان است ، عجب آرامشی توی این یک تکه دنیا خوابیده است اصلا بوی دهات میدهد اصلا آدم فکر میکند یک جایی توی کارتون لی لی پوتهای گالیور اومده !

خبری از شلوغی روزهای تابستون نبود به اونهایی که میخواستن بهم خونه یا هتل کرایه بدهن محل نگذاشتم و واسه خودم شروع کردن به چرخیدن توی این بالا و پایینهای دهکده تا خودم یک جایی رو که دوست دارم انتخاب کنم
از این منظره و بالکن خوشم اومد در زدم و به صاحبش گفتم جایی رو برای خوابیدن میخوام


اون هم خونه کناری رو برای یک شب 15000 تومان کرایه داد که خداییش خیلی تمیز بود و یک بعد از ظهر قشنگ رو تونستم توی بالکن بنشینم و برای خودم چایی بخورم این هم توی خونه !

خداییش حمام و دستشویی خیلی تمیزی داشت که فکر کنم حتی خانمهای وسواسی رو راضی میکنه شب رو به پرسه زنی توی روستا گذروندم برای شام هم چون تنها بودم منو مهمان کردن که برم خونه اونها که کنار همین خونه بود عجب مردم با صفایی بودن حقیقت اینه که باید چند روز هوا که گرم شد بیام اینجا و توی کوه های اطرافش برم گردش چندتا آدرس خیلی خوب برای کوه نوردی گرفتم خداییش نمیدونستم یک سفر که با خودت بری بیرون اینقدر بهت حال بده آخه خودم خیلی باهام جوره اصلا خودشم بچه خیلی باحالیه کلی از دستش خندیدم شما هم اگه دوست داشتید یکبار باهاش برین بیرون بهتون بد نمیگذره !! 

روز بعد هم به قصد قلعه رودخان راه افتادم که براتون در پست بعدی مینویسم
پینوشت : اگر عکسی رو نتونستید ببینید یا رفرش کنید یا اینکه روی عکس کلیک راست کنید و گزینه show picture را کلیک کنید تنبلی نکنید خب !!
سرعین 2
از گردنه حیران که رد میشوید دنیای جدیدی میبینید گرچه گوشه به گوشه اون نوشته شده نوار مرزی عکس برداری ممنوع اما آنقدر زیبایی در این یک تکه ریخته اند که دلتان نمیاید عکس نگیرید ، دامنه هایی با درختهای زمستان زده برهنه و چمنزارهای سبز

دامنه های سبزی که تا چشم کار میکنند تا آن دورها کشیده شده اند ادامه رشته کوه های آلپ اروپا اینجا میعادگاه سه سلسله جبال بزرگ آسیا است البرز زاگرس و آناتولی وقتی بر این دامنه ها راه میروید حس میکنید هیچ مرزی جلوی رویتان نیست !!

آدم دلش میخواهد روی این فرش سبز دراز بکشد و مست و مدهوش همه چیز را از یاد ببرد 
یا خانه تنهایی که آن دورها آدم را هوایی میکند تا برود در بالکنش بنشید و داد بزند آهای زندگی اینجاست !!

بعد از گردنه حیران و عبور از گردنه نمین به اردبیل میرسید و بعد سرعین و چشمه های آبگرمش در انتظار شماست ، اگر دوستان قصد سفر به سرعین دارند بد نیست به سایت سرعین (کلیک کنید ) سر بزنید چون واقعا برای من کمک بزرگی بود به ویژه قبل از اینکه اونجا برید با هتلهایی که در این سایت اومده حسابی چونه بزنید تا وقتی به سرعین رسیدید هم وقتتون الکی تلف نشه هم هزینه بی جهت ندید و هم جای خوبی برای اقامت انتخاب کنید !! شبی رو در یک هتل شیک و تمیز که میگفتن شبی ۶۶ هزار تومان و من اون رو به شبی ٢٠ هزارتومان تقلیل دادم گذروندم و شما هم میتونید به همین قیمت بگیرید ، همون شب هم رفتم آب گرم سبلان ٢٠٠٠ تومان هزینه بیشتر نداره ولی حقش این بود که ١٠٠٠٠ تومان میگرفتن هم خلوت بود و هم گرم !! باور کنید سینوسهام مشکل داشت و سر و مغزم حسابی گریپ بود باور نمیکند چه حالی داد خوب خوب شدم ! بعد از آبگرم هم اومدم و یک چلوکباب با کره و دوغ محلی زدم بعد از ناهار دوباره رفتم آبگرم و چون خلوت بود کسی کارمون نداشت همین طوری بودم تا جنازه ام رو از آب بیرون کشیدم اومدم نشستم جای شما خالی چند سیخ جیگر و یک کاسه سیرابی زدم به چه خوشمزگی !! و بازم رفتم آبگرم !! شب هم چه خوابی رفتم !! و اما صبح این صبحانه همراه کره و سرشیر محلی و عسل طبیعی محشر و اون نون خوشمزه کره ای !! خدای من شما نمیدونید چقدر لذید بود !! اصلا همه غمهای دنیا رو فراموش میکنید هر گازی که گرفته میشود ممد حیات است و چون فرو میرود مفرح ذات و بر هر لقمه ای دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب !!!

ادامه دارد ....
در راه سرعین 1
ظهر بود که از اصفهان به قصد سرعین اردبیل راه افتادم
هوا ابری بود و به ساوه که رسیدم بارون شروع شد اما بیشتر یک نم بارون قشنگ بود اونقدر که موسیقی داخل ماشین بیشتر بهت بچسبه ! من عاشق موسیقی بدون کلامم مخصوصا کارهای "انیو موریکونه" و چند تا آهنگ سرخ پوستی که اصلا باب جاده های ایرانه با این نیم رخهای قهوه ای و سرخ دم غروب دشتهای وسیع آدم رو یاد فیلمهای وسترن میندازه ،
ساعت 8 شب بود که رسیدم رشت و از اونجا هم چون سرحال بودم تا قسمتی از راه رو یک سره رفتم تا فردا صبح به اردبیل نزدیکتر باشم تونستم با یک هتل خوب چونه بزنم و هزینه رو از شبی 45 هزار تومان به 15 هزار تومان برسونم کی گفته چونه بده ؟؟ هر چی که بهتون گفتن که نباس قبول کنید !! چونه زدن اصلا بی کلاسی نیست بلکه به طرف مقابل میفهمونید که ببو نیستید !
صبح روز بعد با یک هوای آفتابی دلچسب سفر رو شروع کردم ، چرا همیشه دوست دارید سفرهای کلیشه ای برید ؟؟ چرا فکر میکنید سفر در فصل سرما چیز جالبی نیست !؟ در حالی که جاده های خلوت ، خنک و هزینه های ارزان برای شما یک سفر دلچسب رقم خواهد زد ، مسیر جاده رشت تا آستار مملو از زیباییهای خداداد است


اما این زیباییها از آستارا به سمت اردبیل و در پیچهای "گردنه حیران" به اوج میرسد ، گاهی در کنار جاده نگه میداشتم و دامنه سرسبز کوهی را میگرفتم و بالا میرفتم و از دیدن چشم اندازهای بی نظیر مقابل لذت میبردم



متاسفانه احمقانه ترین قسمت سفر این بود که دوربینم رو فراموش کردم با خودم بیارم و ناچارا این عکسها را با موبایل گرفتم که انصافا نمیتواند حق مطلب مناظر را ادا کند
تصمیم دارم بازم از این جاده بیام و اینبار چند روزی در یکی از این روستاها اقامت کنم


فعلا تا اینجا داشته باشید تا در پستهای بعدی بقیه سفر را بنویسم
از همه دوستانی که در نبودنم این همه بهم لطف داشتن ممنونم
وقتی شماها این طور به من محبت میکنید دلم گرم میشود باور میکنید کسی رو غیر از شماها ندارم تا براش از سفرهام بگم !!!
بالاخره تونستم یکی رو گول بزنم !!

با وجود اونکه خیلی تلاش کردم موفق نشدم یکی رو گول بزنم با خودم ببرم سرعین اردبیل!! رفقا هم همشون واسه خودشون زندگی دارن مثل ما که نیستن که نه کارمون به آدم رفته نه وقت آزادمون ! یکی دوتاشون هم که میتونستن بیان گفتن فلانی مگه مخت به جایی خوردس هوا بدجوری یخس میری پدرت میاد پیش چشتا ! اما اونها تو حس من نیستن فکرشو بکنید وسط برفهای اردبیل تو سرعین بری تو یک چشمه آب گرم ! تازه همه چیز هم تو این فصل مفت و ارزونه ! اصلا هم این ربطی به اصفهونی بودنم نداره !
هوس یک رانندگی طولانی توی جاده های زمستونی دارم و اینکه برم تو یک هتل دنج و شیک و خلوت کنار پنجره بشینم و خیابونهای برفی رو نگاه کنم ! زنگ زدم به یکی دو تا هتل اونجا هتلهای که فصل مسافر شبی بالای 100 هزار تومن میگرفتن تا شبی 20هزارتومن هم راضی بودند !! کباب و لبنیات هیچ جای ایران هم مثل آذربایجان نیست !
خدا برکت رو تو خوردنی ها به این آذربایجان تمام کرده ! تازه مفت مفت !! باز اینم به اصفهونی بودنم هیچ ربطی نداره !
نگید این بابا طناب مفت هم گیر بیاره خودشو دار میزنه ها !! هی میگم فلانی بیا صبح اول صبح از اصفهان راه بیفتیم بریم رشت ، شب رو یک ویلا بگیریم کنار دریا یا توی لاهیجان ( اونم تو این فصل مفت مفت
) صبحش هم راه بیفتیم سمت جاده آستارا اردبیل و جنگلهای برفی گردنه حیران و خلاصه صفا کنیم گه گاهی هم بزنیم کنار و یک چایی بزنیم به بدن اساسی و زندگی کنیم اما هیچکدومشون بی معرفتها پایه نبودن ! گفتم فلانی تو حداقل از تهران بیا قزوین سر راهم سوارت کنم ببرمت اونها هم گولم رو نخوردن ! اما بالاخره موفق شدم یکی رو گول بزنم !! خودم رو میگم ! اول زیر بار نمیرفت اما حالا دیگه میاد ! به زودی میرم یک سفر زمستونی توی استخرهای آبگرم اردبیل با خودم و خودم !! 

یلدای شوساشا

وای خدای من "شوساشا" کجایی یار مهربان کودکی ؟ شاید اگر بودی اینبار برایم گریه میکردی! گرچه یادم هست آن روزهای آخر چشمهایت را دراوردم!
کاش این شب یلدا را حداقل با من بودی تا مثل یلداهای گذشته تنها نباشم گاهی وقتها این تنهایی حال آدم را به هم میزند ، یادت هست وقتی آن شب یلدای کودکی تو را برای من آوردند خیلی ها به من میخندیدند که عروسک مال دخترهاست ؛ ولی من میدانستم همه آنها به من حسادت میکنند ! چون تو با همه عروسکهای لوس و ننری که تا حالا دیده بودند فرق داشتی ! یک پیرمرد بامزه گنده درست شکل یکی از کوتوله های کارتون سفید برفی و هفت کوتوله! وقتی اسمت را پرسیدم به من هیچ نگفتی ولی وقتی خواب بودم به خوابم آمدی و گفتی که اسمت "شوساشا" است!
هر وقت صدایت میکردم پدرم میخندید و میگفت این بچه معلوم نیست این اسم را از کجایش درآورده ؟! متاسفم که آن روزها اینقدر اذیتت میکردم ؛ خب شاید بدشانسی تو این بود که تو را به یک پسربچه هدیه داده بودند ؛ از اینکه چند بار شکمت را با چاقو پاره کردم متاسفم ! ولی در آن روزها فکر میکردم حتما نیاز داری تا روی تو یک عمل جراحی فوری بشود! بارها تو را به دار کشیدم یکی دو بار هم برای اینکه محل اختفای غار الماس کوتوله ها را از زیر زبانت بیرون بکشم تو را شدیدا شکنجه دادم اما تو لب از لب باز نکردی تا من حسرت به دل بمانم ! حتی با وجود آنکه یکی از گوشهایت را بریدم! گرچه مادرم آن را برایت دوخت اما مدتها با من قهر بودی!
ولی با وجود همه این سختی ها هر وقت دلتنگ میشدم ، هر وقت کسی اذیتم میکرد با تو حرف میزدم ؛ هر وقت مادرم به خاطر شیطنتهای کودکی با من قهر میکرد و من تنها میماندم با تو حرف میزدم ؛ و تو چه خوب گوش میکردی ! گه گاهی شبها به خوابم میامدی و برایم گریه میکردی آن روزها فکر میکردم برای این است که آن یکی پایت را نبرم ؛ گرچه این گریه ها ثمری نداشت و بالاخره آن یکی پایت را هم بریدم ولی بعدها فهمیدم که به بیچارگی من گریه میکنی! انگار میدانستی که قرار است بعدا برای همیشه تنها بمانم تو خوب میدانستی همیشه از تنهایی بدم میاد
درمانده شده ام ؛ خالی شده ام شوساشا ! کاش دوباره برمیگشتی ! نمیدانم کی و چگونه رفتی چون به خاطر ندارم از کی تو را ندیدم! شاید از وقتی که آدم بزرگ شدم ! شوساشا من از ادم بزرگها بدم میاید! دلم میخواهد بچه شوم ؛ برای اینکه بتوانم بی مهری آدمها را فراموش کنم ؛ بی توجهی آنها را از یاد ببرم ؛ میدانی شوساشا صبورترین آدمهای دنیا بچه ها هستند کمی از صبر کودکی و صفای آن را برای من بیاور! چون میخواهم از این تنهایی لعنتی فرار کنم میدانی مصیبت اینجاست که به آنچه هستم عادت کرده ام و این عادت را دوست دارم این مصیبت بزرگی است که به تنهایی شادمان باشی !
و اینک این حقیقی ترین حماسه است
عکسها خودشان گویای همه چیز هستند !! منتظری مظلوم کاش بودی و میدیدی که این ملت چگونه در نبودنت فغان میکنند ! تلویزیون حکومتی ایران هیچ وقت نمیتواند بزرگی تو را از دید مردم ایران و جهان پنهان کند اینها روایت شکوهمند ملتی است که پیامشان واضح است کاش بودی و نگاه های ناامید و وحشت زده آنان که خون به دلت کردند را میدیدی همان هایی که اکنون این حماسه بزرگ را به نظاره نشسته اند و وقتی با تجمعهای فرمایشی و نمایشهای دلقکهای خیابانی خود مقایسه میکنند سرخورده میشوند

شنیدم که حرامیان به بیت عزادارت ریخته اند و بنرهای تسلیتت را پاره کرده اند به عزادارانت توهین کرده اند !! اما حق دارند ! این حماسه بزرگ را نمیتوانند تاب بیاورند


امروز قم قیامت بود ! صدها هزار نفر در اجتماعی میلیونی آمده بودند تا با بدرقه این پیر آزاده ، آزادگی را پاس بدارند
ان الله وانا الیه راجعون

درگذشت عالم ربانی و روحانی حقیقی ایران حضرت آیت الله منتظری را به همه حق پویان و بیت محترم ایشان تسلیت عرض میکنم
مردی که با وفاتش در دهه ای که به آن اعتقاد داشت نشان داد که ارادتش به مولایش حسین تا چه حد است ! مردی که نشان داد پیرو حقیقی آقایش حسین و شاگرد آزاده ای است که در مکتب او رشد و نمو یافته ، مردی که دین را اسباب رنگین کردن دنیا نکرد و در مکتب یزدیان زمانه ، خون دل خوردن را به طعم شیرین قدرت ترجیح داد
باشد تا روز داوری در آن ظلمی که بر این آزاد مرد رفت داوری کنند
من نیز با اینکه مردی مذهبی نیستم ولی برای ایشان جایگاهی محترم قائلم و امیددارم در پیشگاه یزدان پاک سربلند و روسفید باشد که هست

فقط برای یک بوسه !!!
دلم هوای شهر کودکی ام را کرده بود هوای خونه کاهگلی مادربزرگ ،
شهر را برف زیر خودش دفن کرده بود ،

سر پیچ کوچه ناهید را دیدم همان هم بازی قدیمی کودکی ! خیلی سال بود ندیده بودمش چارقدی کهنه بر سر داشت و دست کودکش را گرفته بود وقتی مرا دید اول نشناخت سلامش کردم با احتیاط جوابم را داد صورتش سرخ شد سالهای زیادی گذشته بود اما دست زمان هنوز جوانی اش را تاراج نکرده بود ! گرچه با آن ناهید کودکی من خیلی فرق داشت ! یادم میامد به طمع بوسیدن او حتی جانم را به خطر میانداختم
- برام اون گردو رو میکنی ؟
- کدوم همون که روی اون شاخه بالایی است ؟
- آره !
- اگه بکنم چی بهم میدی ؟؟
( خودش خوب میدونست چی میخوام اما دوست داشت بپرسد )
- یک بوس میخوام محکم محکم
- باشه اما نه خیلی محکم
- نه حتما باید محکم باشه
- نمیافتی ؟ یک وقت نیفتی ها
( بدنه زبر درخت رو گرفتم تا اون بالا خیلی راه بود نفسم رو حبس کردم اون بالاها آدم میترسید درختهای گردو انگار تا ابرها قد میکشند )
- ببین نمیخواد بری میترسم
- مگه گردو نمیخوای ؟
- نه نمیخوام ، میترسم، بیا بریم توی دشت بازی کنیم
- ولی من بوس رو میخوام
- نه ولش کن بیا بریم بازی کنیم
- اگه بهم بوس ندی میرم بالای درخت
- بیا باشه نرو
میدونستم که آخر بازی همین است هر روز همین بود میدونستم که او هم مثل من این بازی را دوست دارد اما باور کنید حاضر بودم برای هر بارش صد بار از درخت بالا بروم حالا اون دخترک چشم سیاه پیش رویم بود یک زن کامل بود ! و همه آنچه که یک مرد میخواهد داشت .
با لذت نگاهش کردم بهش گفتم از زندگی ات راضی هستی لبخند زد نمیدانست حتی همین پرس و جوی ساده درست است یا غلط ! من به درست و غلط کاری نداشتم من بویش را دوست داشتم و کلی میل برای خیلی چیزا از خودم خجالت هم نمیکشیدم ، بهم گفت مرد شده ای ! گفتم تو هم قشنگتر شده ای ! یکه خورد صورتش تشت خون شد ! نبایستی میگفتم ؟؟؟ گفتم دیگر درخت بلندی در دشت نمانده ! چقدر سرزنش آمیز نگاهم کرد ! اما خنده اش را نتوانست نگاه دارد ، دست کودکش را گرفت و رفت اما قبل از رفتنش چادرش را باز و بسته کرد تا چشمهای هرزه ام را راضی کند
میدانستم که دوست دارد که نگاهش کنم ! بیش از این چیزی نمیخواستم و میدانستم که نمیخواست رفت و چقدر خاطره را برایم زنده کرد و رفت دلم میخواست برگردم به روزهایی که دوست داشتم خیلی زود یک آدم بزرگ بشوم بروم و توی اون کوچه پس کوچه های کاهگلی قدیمی آن پسرک شیطان را پیدا کنم و بهش بگویم که چقدر خوشبخت است ! بهش بگویم سعی کند هر چقدر که میتواند دیرتر بزرگ شود . بهش بگویم تا وقت داری خوب ببوسش !!

گلوی غول
خب چند روز از برف نوشتم ، امروز میخواهم از یک زمستان تابستانی بنویسم این کشور چیزی از یک قاره کم ندارد ماموریت آمده بودم جنوب در کوه های نزدیک شهرستان کنگان در استان بوشهر بعد از عسلویه کوهستانی است به نام کلات ! در حالی که همه جای ایران سرما امان آدم را میبرد اینجا گرما نفس را بند میاورد در دل کوهای برهنه رسوبی و بر فراز یکی از بزرگترین منابع گازی جهان این واحه زیبا چشم را نوازش میدهد

وقتی کمی جلوتر برویم یک دره مارپیچ سینه فلات را شکافته است و در دل آن درختهای نخل شانه به شانه هم داده اند و در سایه آنها فارغ از تازیانه آفتاب صدها بلبل سینه زرد غوغایی به راه انداخته بودند شنیدنی !!


در همین مسیر و در دامنه کوهستان سقف دره بسته میشود که باید از لبه های صاف و کوزه مانند آن با احتیاط پایین بروید ارتفاعش زیاد است و از بالا به "گلوی غول" میماند و همین اسم را هم محلی های با سلیقه روی آن گذاشته اند

وقتی به لبه آن میرسی حرکت حجم انبوه جریان هوا تنها یک باریکه کوچک برای عبور دارد و همین صدای دم و بازدم هول انگیزی ایجاد میکند که وقتی بر لبه آن می ایستید و تاریکی زیر پایتان را میبینید و این صدای نفسهای سهمگین را میشنوید تنان مور مور میشود متاسفانه به علت بی مبالاتی دوستم عکسهای خیلی خوبی را که گرفته بودیم از دست دادم این عکس را با موبایلم در میانه راه که از گلوی غول پایین میرفتم از مدخل آن گرفته ام تقریبا سه برابر این ارتفاع در زیر پایتان است تا پایین برسید اگر گذرتان افتاد خیلی مراقب باشید چون سقوط با مرگ حتمی همراه است

اینجا یک زمستان تابستانی است من چقدر این سرزمین را دوست دارم سرزمینی که هر گوشه اش در هر فصلی پناهگاه من است و ارامشی را که جویای آن هستم به من هدیه میدهد جای همگی شما خالی

پینوشت: تا چند روز مرخص میشوم بالاخره من هم باید یک جوری نان بخورم شرکت بدبختم هم گناه دارد
